احساس
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 02:52 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
من
فوران احساسم ز آتشفشانی خاموش
آتشیست اندرونم
دیگران استواریم را بینند
نشسته در تاریخ تاریکم
خرده های روح
تکه های قلب
شقه های جان
هستی درهم و یک
بودن ناکام
بر سیلان شن روانم
سوی هرجا که باد ...
آشفتست روانم
مگر فریاد بودم که به زنجیر سکونم؟
مگر خشم که در رکودم؟
اشتباهم را بگو سر به رکوعم
تا سجده اشارتی کنم
چرا در بند وجودم؟
مگر من
چند آتشفشان عشق بودم و آیا
جز تکه های قلب و خرده های روح و شقه های جان خودم
دگر نمودی داشتم؟
آن همه های هر بشر را که خاکستر شدند و باد بردشان غنیمت
آزاری به کس شد؟
پس چزا من
در خواهش فوران احساسم به آتشفشانی خاموشم و
زیر ضربه های حزنم ........... آزار .............. ؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
.............
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 12:15 ب.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
دستان صدایت چنگ در چشمم کرد
پنجه شیری را شدت فشرد و کشیدش
شیره غلیظ اشک
چکان بر مرتعش گونه
و طنینت که دیوانه دوید و پژواک فریاد دور بلندی شد
در خرابِ خاطرت
که به وحشت رفتند تارهای صوتیم
و بریده بریده حرف نمیزدم.........
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 12:30 ب.ظ
کلبه تنهایی من
شنبه 16 اردیبهشت 1391 11:48 ب.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
نشانت نیست ... دیگر...
مشامت نیست ... بهتر...
نپیچیده در زلفت
و نگاهی که نبود
از لبانت دیگر
حرف سنجیده نبود
و به پاسَت خلوتی دارم کنون
انتهای کوچه ای دور از شما
کلبه تنهایی
و درین سرخوشیِ همدمِ حزن
ذهن من خلوص خود را دریافت
پی به تنهاییِ لیوان برد
به بی رنگیِ آب
در نمایش رقص حباب
دقیقِ تیک تاک شده ای؟
من درین کلبه تنهایی
حس سفید رقص را به لمس کرده ام نزدیک
شالوده شادی ها را میان کودکی دریافتم
و انبوهیِ رشته کوههای طویل حزن را به لبخندی فروپاشانده ام
اندرین کلبه تنهاییِ خود
من همیشه عاشقم
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
درین تنهایی ....
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 03:10 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
روزی یک نگاه
هفته ها به فکر
در سرازیری حسی آشنا
قلب شفاف و درون پرده دریده
و کنون
درین تنهایی ....
قدمی آکنده هراس
صحبت به شروع یک سلام مرتعش
و کنون
چه بارانی ....
در آغوشان عشق
لمس صحبت سکوت
و ناگه همه رفت
در رکود
و کنون
چه شبهایی ....
ترک و رفتن سوی آغوشی دگر
من به کنج
آشکارا در خیانت
طلب یاری ز من
و کنون
درین تنهایی ....
َ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
در سپیدی ...
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 02:47 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
بیایید در سفیدی باشیم
در ساده های رنگ
در صداقت حرف
و صافی مسیر
نگوییم که چرا
بپذیریم آنرا
نهراسیم از دسته گلی که خار دارد
دست را شسته در خونش کنیم
ببینید
سنگ هم دل دارد
نیندیشیدش که سخن ندارد
سالهایش آهها بودست زمانی
بیایید چشمها را به سفر سویی بریم
دعوت دست به لمس را پاسخ دهیم
جنبش لب به بیان را به سکوتی نکشیم
و سکوت دلمان را به بیانی ناپخته نشکنیم
ارزش بنهیم خلوتها
لحظه های حزن و حال های مضظرب
وقتی که نگاه گفت خسته ام از همهگان
پتوی پاک پلک بر سبزِ چمانِ چشمهامان بکشیم
زندگی ساده تر از فرهاد است
سخت نگیریم اگر
سخن سختی شنیدیم
و دست قانون طبیعت رو شد
درنگ آریم و بر بادکنک سبز فضا سوزن زده
یک لحظه سپید بینیم همه دنیا را
آنگاه دگر چه چیز است مگر
یک لحظه ی لبخند و دنیایی که مملو است از
سایبانی از آرامش
حجوم حرف بر بیان زیبایی زشت
درک تنهایی و کلام اشیا
بودن و پوچیِ پُر
هر چه احساس لذیذ
آنگاه تو ساز خواهی برداشت
در سپیدی غرق
آواز تو سر خواهی داد
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 03:49 ق.ظ
واحدهای پاس شده
چهارشنبه 30 فروردین 1391 10:13 ب.ظ
ارسال شده در: داستانک - مینیمال ،
آمد جلو و گفت : "دانشجویی؟" با خنده ای گیج پاسخ دادم : "آره ... چطور فهمیدی؟ نکنه تو یه دانشگاهیم؟" خنده ای کرد و گفت : "نه...از سیگار روی گوشِت فهمیدم...فندک داری؟؟!!!"
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کودکان دل من
چهارشنبه 30 فروردین 1391 12:18 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
نقشمایه های قالی هستی من
همگان مسافران دشتهای گل شقایق اند
لطیف اند و به نازک آراییِ لمس
بچگانه بغض گیرند
این تار و پود من
واژه بد در قاموسشان نیست
نمیدانند که دستانی هست
به سادگی بچیند ساقه شان
در بطن هر گلبرگشان
آواز و نسیم و طبع خوش
با رایجه چوبب باران دیده
در شوراند و بیرون از وجود
دردا که در شر اند
نوع بشر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چه قشنگ...
سه شنبه 29 فروردین 1391 02:33 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
چه قشنگ
باز شدم تنها من
من نکوفتم دست را بر در انکار و کنایه
من به دستان و دلِ لرزان خود بستم
در دلبستن را
تا مگر اندکی این روح
بر سبزِ چمنهای فراغت باشد
آرام و بدون دغدغه
همچو اقیانوسی وسیع
ماهیان بازی کنند
صیادان به صید
باشند و همه بر گسترم خجسته خاطر باشند
مگر اینان در همین هنگامه تنهایی
نقاشی لبخند به لبهایم کشند
تا مگر با ماهیان مانوس گردم
جای انسانهای بدطینت
فکر را از ذهن آزاد کنم
و به اندوهی نیاندیشم مگر
اره ای درختی ببرد
من شنا کردم زمانی
در بطن فضای سرد التماس
من شنیدستم که گفت
پروانه به پیله اش خداحافظ یار
و چه نازک و ظریف و کوچک بود من میدیدم
اشک چشم پروانه اکنون آزاد
دلمان باز شکست چه کنم
ای رفیقان من شما را دارم
پس بیایید که آواز کنیم
یا حضرت حق
وصله دل به دو دستان پینه بسته ات خواهد بود
و بگوییم به خود
چه قشنگ
باز ما متولد گشتیم ...
َ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
هیس...
پنجشنبه 24 فروردین 1391 01:48 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
در درونم چند چیزند که میخواهم بگویم
عاشقان گوش کنند
از قلب
که چون پاره پاره گبر جنگجوییست به نخ قلاب و لرزان از نسیمی
و گر بینی بگویی ببر بنگال به چنگش کرده
لیکن ای سنگدلان
این پاره ی جور
همچنان دریاییست
و عشق
درنده کتاب درس مردانگی و سنگ شدن
جوینده چو ماری در هوای نفس و شریانهای جان
خونین کند هستی را
جریانهایشان
اشک
خسته از تمنای به چشم
چشم از تمنای به دل
کان چاکِ چاک است ز عشق
که به گوشه ای میخندد
و روح
بر سر کرایه خانه در دل با عشق
در نزاع است همیشه
و دلِ ساده ما
عشق خوشرنگ که دید
روح خود درو دمید و روح را
آواره و سرگردان به زندانی فکنده و فروخت
قیمت مرگ در آینده ی دور
آنچه دل نمیداند به هنگامه عشق
ارزشهاست
و کور است و کر و نفهم
بر واژه تلخ و تاریک و مخوفی چون
خیانت
و تمام
باید همه دلبستن
تقدیر چنین است مگریید رفیقان
اصحاب ایزد ماییم
و تپش
چندبار افتاد از
چند پنجه را کشیدی به دست
تا مگر تپش نیفتد باز از
از غضب
چند پیچیدی به هم
مسخِ فریاد شده چند چنین هیس شدی
که به زنجیر ز فک تا سر شدی
مثل دلقکهای پیر پرچروک خشمناکان نقش در صورت شدی
که خواب
کابوس آرد و بیخوابی
عین کابوس شود دریابی
که فراری نیست ای عزیزِ دل
تو شکستی
در عشق شکستی
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 12:53 ق.ظ
تنه های تنهایی
چهارشنبه 23 فروردین 1391 02:35 ق.ظ
ارسال شده در: شعر نو - دفتر آرام ،
اطرافیانم چیستند ؟
پاکتی سیگارِ در تردید از کفاف
فندک صورتیِ نیمه تمام
زیرسیگاریِ مشکی که پر است از پنبه
یک کاسه هندوانه از مهر مادرانه
فلاکسی چای و یک لیوان و قاشق و شکر
همه در یک سینی گوشه ای پرتِ اتاقند
گوشی ام را پاسخ از عشق
پیامک هم نیست
گریه هایم که تمام
مانده ته صدای بغضی به گلو
کلیدها سیاه یا سفید
انگشتان من یارای نوازندگی تنهایی
گویی نیست
این روح مخوف پیچیده درون این اطاق
در میان ازدیاد پخش دود
از خود خجل است
دست بر پیشانی
چشمها میبندم
دستی به سر و موهایم
مسخ از شوکِ حقیقتهای تلخ
در وصف چنین است
چشمها در پی هیچ
ابروان به هم چسبیده
و به دقت در میان شاهراه فکر
از حقیقت میگریزم
و پناهی نیست مرا
رد پای عابران وهم
به عبور تاجران رحم
ماننده و من تنها خریدار حراج ها
بی پول در سردیِ التماس غرقم
و مرا رحمی نیست
و هنوز
عشق پاسخگوی من نیست
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 فروردین 1391 02:59 ق.ظ
تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6
تبلیغات 





